من و استارگرل در واقع یه نفریم ولی غیر واقع دو نفریم
once upon a december
dancing bears painted wings
things I almost remember
and a song someone sings
once upon a december
someone holds me safe and warm
horses prance through a silver storm
figures dancing gracefully
across my memori
.
.
.
.
sameone holds me safe and warm
horses prance through a silver storm
figures dancing gracefulli
across my memori
far away long ago
glowing dim as an ember
things my heart
used to know
things it yearns to remember
and a song someone sings
once upon a december
the end
خیلی خوشحالم که تونستم بعد از شونصد روز آپ کنم امیدوارم که شما هم خوشحال شده باشین.فقط می خواستم بگم که سال نو مبارک.ای کاش تو این سال یه کم بیشتر به فکر خودمون و آیندمون باشیم...و ای کاش امسال واقعا بزرگ بشیم...هر سالی که می گذره یه سال به مرگمون نزدیکتر می شیم و ای کاش خودمونو دریابیم تا موقع مردن حالمون گرفته نشه...
عید همتون مبارک...اگه تو روزمره ربع ساعت رو به این حرفای من فکر کنین ضرر نداره هم وقتتون می گذره هم خودتون به نتیجه می رسین...
بازم عیدتون مبارک
ادامه ی بحث:
خب.به نام خدا شروع می کنیم...من یه دختر کاملا ضد پسرم.اه اه اه.به نظرم اگه پسرا بتونن جنبه داشته باشن عالی می شه....
خب.دلیل اینکه پسرا با دست پس می زنن اینه که مریضن.یه مریضیه لا علاج که خودشون بهش می گن غرور اما به دل نگیرین همون بچه بازی خودمونه...ولی خانوما اصلا نگران نباشین شما هم بچه بازی در بیارین!می تونین فرت و فرت ضایشون کنین.آخه وقتی عاشق بشن غرورو می ذارن کنار و البته خیلی زود عاشق می شن پس می تونین بزنین فکشونو داغون کنین...مثلا طرف عاشق شده میاد جلو شما یه مشت حواله ی صورت مبارک می کنین دیگه غلط بکنه عاشق بشه...اگه دیدی یه پسر داره میاد طرفت کفشتو درار فقط بدو.
حالا زمانی که می خوان با پا پیش بکشن!دلیل اینم عقل ناقصشونه.چون به قول خودشون می خوان تخلیه بشن.خب.اول از همه یه کم جلب توجه می کنن(مثلا با سر می رن تو جوب یا تخته گاز می رن تو دیوار)بعدش یه کارت از تو جیبشون در میارن می گن:این کارت ویزیته منه اگه کاری داشتین حتما تماس بگیرین.شما هم نامردی نمی کنی کارتو می گیری پاره می کنی می ریزی تو صورتش.مبارک خودش!
خودتو باور کن تا بقیه رو باور کنی خودتو دوست داشته باش تا به دوست داشتن عادت کنی به سادگی عشق بورز تا آینده رو پیدا کنی
ابرها می آیندو من می خندم به گذشته های تلخ و بی نمک می خندم
به قلب ترک خورده و سخت می خندم به گلی که پشت شیشه است می خندم
به آسمان ابری و خاکستری می خندم من به همه چیزو همه کس می خندم
آسمان می گریدو من همچنان می خندم
باز هم صدای آدمکی چوبی را می شنوم که فریادکشان می گوید:من اینجا هستم!لطفا مرا جدی بگیرید.من یک پسر واقعی ام...
۲-تو کلاس نشستی معلم همین جوری داره داد می زنه ساکت خانوما ساکت گوش کنین می تونی از موقعیت استفاده کنی.صندلیتو چنان بکش رو زمین که یه صدای نا به هنجار ازش بیاد بیرون.یا اگه بخوای بری رو اعصاب جلوییت می تونی تق تق پاتو بکوبی به صندلیش.اگه پشت سریت داره پررو بازی در می یاره می تونی با پا صندلیتو هل بدی تو بغلش اگه جیغ کشید بر می گردی با یه عمل فوق جینگیل فینیشانه با پشت دست می کوبی تو دهنش فوقش شکایت می کنه از کلاس می ری بیرون که دوباره ناظم واسطه می شه برمی گردی سر کلاس اما دلت خنکه که رو اعصاب همه راه رفتی...
یارو میگه عجیبه! میگن چی عجیبه؟
میگه۱۰۰هزارتا تماشاچی ۲۲تا بازیکن و ۳تا داور میگن خب چیش عجیبه؟
می گه گنجیشکه همه رو ول کرده ... رو من.(به علت رعایت قوانین اسلامی ... حذف شده)
از ترکه می پرسن:صورتی چه رنگیه؟میگه قرمز یواش
دختر ترکه پول نداشته دماغشو عمل کنه سر بینیشو میگیره بالا تافت می زنه
بر اثر قطع برق در یکی از شهرهای کشورمان دها تن از هموطنانمان ساعت ها روی پله های برقی گیر کردند
لره می خوره زمین برا این که ضایع نشه تا خونشون سینه خیز می ره
جدیدترین راهنمای آموزش کودکان زیر پنج سال:
اول به سمت چپ که محل عبور ماشین هاست نگاه می کنیم
بعد به سمت راست که محل عبور موتورهاست نگاه می کنیم
سپس با روحی آرام و قلبی مطمئن پا به خیابان می گذاریم
که دوباره ای وای یک کودک هنگام عبور از خیابان درگذشت.چرا؟به علت سقوط غیر منتظره ی یک هواپیما!!!!
به لره میگن حدیث بگو میگه:ابدوووووو بدووووو دو لا ااغو.میگن این چه حدیثی بود؟میگه این حدیث از حضرت علی اصغر(ع) روایت شده
دوستی دریا:زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد...
دریا طوفانی بود و چنان با خشم به ساحل بی گناه می کوبید که گویی با شن ها دشمنی غریبی داشت. دخترکی با پاهای برهنه در ساحل قدم می زد.با اینکه آفتاب هنوز غروب نکرده بود ولی مه همه جا را گرفته بود به طوری که چشم چشم را نمی دید.نام دخترک لیزا بود.لیزا از دو سالگی تا الآن که هفت سال داشت بی کس و تنها زندگی می کرد.او چنان بی محابا در این مه سنگین راه می رفت شاید با آن انس گرفته بود.گاهی می دوید گاهی از فرط خستگی می نشست گاهی آواز می خواندو گاهی ساحل را غرق در سکوت می کرد.اما این شادی دیری نپایید دخترک از ترس موج غول آسایی که به سمتش می آمد به درون غاری پناه برد.درون غار به خواب عمیقی فرو رفت.خواب می دید که دست در دست مادرش در باغی سرسبز راه می روند و مادرش دستش را محکم گرفته و لیزا نمی تواند دستش را بیرون بکشد که ناگهان باغ خشک شد ولیزا از خواب پرید.شب شده بود.لیزا که معنی خوابش را نمی فهمید هاج و واج به دریا خیره شد.در آن مه که سنگینتر شده بود درون دریا دقیقا وسط آن مادرش را دید.نیرویی نامرئی او را به طرف دریا کشاند.اما در نزدیکی دریا شن ها مانند مردابی دخترک را در خود کشید.او هر چه تلاش می کرد بیشتر در شن ها فرو می رفت مادر سراسیمه به سوی دخترش آمد دست او را گرفت لیزا نیز دست مادرش را گرفت اما...دریا او را در خود بلعید...گرچه لیزا در آن زمان معنی خوابش را نفهمید ولی رویای او رویای صادقه بود...مادر روح لطیف دخترک را در آغوش گرفت و او را تبدیل به یکی از ستاره های آسمان کرد و تنها جسدش روی آب شناور ماند.
نویسنده:استارگرل
تو خدایی؟!
روزی پسر بچه ای فقیر سر خود را به شیشه ی مغازه ی لباس فروشی چسبانده بود و با حسرت به لباس ها نگاه می کرد.زنی از آن جا عبور می کرد که پسرک را دید دلش سوخت دست او را گرفت و به درون مغازه برد.برایش لباسی خرید و او را پوشاند.از در مغازه که بیرون آمدند زن به پسرک گفت:حالا به خانه برو.پسرک در چشمان زن زل زد و گفت:خانم ببخشید شما خدایید؟زن که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:نه عزیز دلم من بنده ی خدا هستم!پسرک گفت:من مطمئن بودم که شما با خدا نسبتی دارید.و سپس رفت و زن در حالی که به آرامی می گریست زیر لب گفت:به خدا می سپارمت.
نویسنده:نامعلوم
او مرد پس از هزار سال
مردی بود که هر روز زندگی اش را فقط کار می کرد و بعد از کار می خوابید و روز بعد را شروع می کرد.روزی به بیماری سختی دچار شد.پزشکان از او قطع امید کردند و او نیز به سرعت نزد خدا رفت.هنوز وارد نشده به درگاه خدا شروع به بد و بیراه کرد.تا می توانست فریاد کشید.خدا سکوت کرد.تا جان در بدن داشت بر سر و روی خود کوبید.خداوند باز هم سکوت کرد.تا می توانست اشک ریخت.خداوند باز هم سکوت کرد.مرد زانو زد از خستگی.خدا گفت:یک روز از عمرت را تلف کردی.برو با یک روز باقی زندگی کن.و سپس زندگی را کف دستان او ریخت.مرد رفت.زندگی را بر سر و روی خود ریخت.زندگی را نوشید.زندگی را در آغوش گرفت و از ته دل خندید.به درخت سلام کرد.به کلاغ عشق ورزید و گذشت.آری او برای اولین بار به کسانی که نمی شناخت عشق ورزید.فرشتگان برای او نوشتند:او امروز مرد پس از اینکه هزار سال زندگی کرد.
نویسنده:نامعلوم
قلب هایی که نمی تپند
شب بود و ماه بر فراز کوه ها می تابید.شاید می خواست خودی نشان دهد.درختان با نسیم تکان تکان می خوردند و صدای شاخه ها در هم ادغام می شد و موسیقی خوف انگیزی به وجود می آورد و قبرستان را وحشتناک تر از آنچه بود نشان می داد.در قبرستان اما روح ها در سردرگمی به این طرف و آن طرف می رفتند.شاید در پی توجه ای بودند.اما از چه کسی؟رهگذران جاده؟دخترکی در بین آنهاست که تنها دو سال دارد.نامش سندی ست...قلبش شکسته از اینکه حتی خورشید هم توجه ها به او ندارد.قلبش شکسته از اینکه صدای خودش را نمی شنود.قلبش شکسته از اینکه زیر خروارها خاک کسی اورا به یاد نمی آورد.به همین خاطر است که شب ها روحش از آسمان فرود می آید و خودش بر سر مزارش گل می گذارد.رزی که کاشته بود از بین می رفت کسی نبود به آن آب دهد.من در آن قبرستان بودم.همه را دیدم.چه غم ناک است ملودی که ارواح سر می دهند برای دیده شدن.این همه انسان که به بوته ی فراموشی سپرده شده اند.خیلی سخت است هنگامی که قلبت از حرکت باز می ایستد دیگر کسی تورا به یاد نیاورد.صدایی شنیدم.برگشتم.دخترکی را دیدم نامش سندی بود.اشک در چشمانش هویدا شده بود.تا مرا دید با اشاره ای به من فهماند که رزهارا آب دهم.این کار را کردم.لبخند دخترک آنچنان در عمق وجودم نفوذ کرد که در آغوشش کشیدم.اما او ناپدید می شود.من تنها کسی بودم که پس از سال ها او را دوست داشتم.او محو می شود چون روحش در آرامش است.قلب آنها می تپد اما نه آنگونه که ما فکر می کنیم.قلب آنها برای کسانی می تپد که دوستشان داشته باشند.این قلب های ماست که جایی برای حرکت ندارد.این قلب های ماست که نمی تپد...
نویسنده:استارگرل
سلام...خیلی خوشحالم که منو آدم حساب کردیدو اومدید![]()
اما این وبلاگ برا اوناییه که :۱-مهربونن۲-خوش اخلاقن۳-هنرمندن۴-می خوان درد و دل کنن ولی کسیو ندارن۵-باحالن۶-همیشه احساس خوشحالی می کنن۷-سرشون درد می کنه واسه اذیت کردن۸-خودشونو دوست دارن۹-رویایین و همه و همه جز اونایی که:۱-پرخاشگرن۲-تنبلن۳-فقط بلدن بزنن تو ذوق آدم۴-بی جنبه ان۵-از خود راضین و از همه مهمتر اونایی که نظر دادن بلد نیستن...![]()